دیشب از نبودت اشک ها ریختم،
خدا را صدا زدم،
که بیایی و بشوی همه زندگی من و پدرت.
تو از خدا بخواه جان مادر.
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:38 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:51
آخرین کپسول رو ساعت ۷ غروب خوردم.
ازش عکس هم گرفتم :)
امیدوارم اثرش رو گذاشته باشه.
ان شاء الله.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:28 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:51
... بودنت را به نظاره نشسته ام گل گندمم
زودتر بیا.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 6:10 توسط مــادرت ♥.♥.♥| |
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:51
برچسب: نویسنده: طاها زارعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 14:51